شهید مدافع حرم در رؤیای قاری و حافظ قرآن

خرید بک لینک

در کنار مسیر مصلی -که نرده های قهوه ای رنگِ پهنی دارد- ایستاده ام؛ نرده ها ظاهراً از قسمتی به چمنزار سرسبزی باز می شود، به سرعت از درب ورودی داخل شدم، یادم آمد چند روز پیش، گودالی را که نمی دانم برای چه کاری در آنجا حفر کردم. چاله ای نه چندان بزرگ، اما گُلِه ای بود از همان چمنزار.

ناگهان!!! قضیه جور دیگری شد. دیدم آن چاله بزرگتر شد! الان؛ انگاری بالای حفره ای ایستادهxadام که خاکش مرطوب! اگر درست تر بگویم، گِل شده است! از خودم پرسیدم این چیست و کیست؟ آخر اینجا کجاست؟ مات و مبهوت در این فکر بودم که گِل، هیئت انسانی پیدا کرد که سینه هایش تنفس دارد و قلبش هم با ضرب آهنگ ملایمی می زند! قلبم داشت از زدن می افتاد! ... گرمایش را احساس می کنم! چه شده است؟ چقدر نرم و شیرین است این حفره، نه! به نظرم اینجا، مَدفنی است که تنفس می کند.

می خواستم فرار کنم، با خودم گفتم، اگر از جایش برخیزد چه کار کنم؟ با کنجکاوی تمام، نگاهم را دنبال کردم - تازه فهمیدم اینجا مَدفن تازه درگذشته و شهیدی[1] است که سنگ ندارد- ، راستی اسمش چیست؟ به سرعت نام شاملو در ذهنم نقش بست؛ آن لحظه شاملو را نمی دانستم کیست. حالا هم به درستی نمی دانم! خیالم راحت شد که او باید یکی از اهل دیار[2] تازه درگذشته باشد؛ خدایش بیامرزد.

در همین خطورات نفسانی بودم که نقشِ مَدفنی دیگر در کنار شهید شاملو- که باز هم نمی دانم کیست، ولی دوستش دارم- نمایان شد! الان زمین فراخ و پهن تر شده است و با وزیدن نسیمی خنک، بویِ سرسبزی و طراوت به مشامم می آید. باز زیر لب از خودم پرسیدم، این قبر دوم دیگر چیست و از آنِ کیست؟

فی الحال! جوانی بالابلند، با ابروانی کشیده و جثّه ای نازک اندام که نازی تلخ بر صورت داشت نمایانم شد؛- او که نزدیک بود با اندک تعجب من، فراری شود! در چهره اش قهر زیادی داشت؛ بالاخره بر بالای قبرش ایستاد- از لباسش فهمیدم او هم رزمنده ای است، رزمنده!

الان که ذهنم را می فشارم؛ او را به یاد می آورم. آری؛ او "وحی" بود. آن جوان خوش سیما و غم زده و دور شده از من "وحی" بود؟ "وحی" !!! ... .

دیگر نمی توانم ادامه دهم، آخَر چه را و چرا باید بنویسم؟ بنویسم احوالِ قاری و حافظِ نصف و نیم بند "کلام وحی" را؟

امّا چرا "وحی" که اسمش بر وجودم سنگینی دارد؛ با تمام وجودش یا درست تر بگویم با تمام هیبت ظاهری اش قهرم کرد؟ او از من بیزار بود، چرا؟

بالاخره با خودم و همه وجودم کنار آمدم؛ گر چه سال های دوری است "کتاب وحی" را در بغل و در ذهن و نه در قلبم[3] دارم؛ پس باید او هم از من گریزان باشد شاید نعوذ بالله! او را ضایع[4] و حدودش را تباه ساخته ام؛ پس الان هم، چه جای خوشدلی و خوشرویی دارد که "جناب وحی" بر من کند؟

امّا آن رزمنده ی تپنده در دل خاک، که اینک یار و همنشین "وحی" شده بود؛ به راستی که بود؟ فقط می دانم که از جنسِ قرآن بود. چرا که همسایه ابدی اوست. اوست که "وحی" را با تمام وجود دریافته و به سوی شَهدِ شهود آنقدر پیموده تا زندگی با شهادت[5] را در کنارش دریافت کرده است.

در خاموشی بی سؤال و آرامِ نفس لَوّامه ام، نظاره گر هیبت جوانیِ "وحی" بودم، که جوانِ دیگری وارد شد؛ آری؛ او هم لباس رزم بر تن داشت؛ از ترس سؤال ومواجهه خجالت آور با او به شدّت پریدم.

آری؛ از خواب پریدم. الان ساعتی بیشتر نمانده به سحرِ یازدهم رمضان المبارک 1437قمری و روز جمعه 28 خرداد1395 شمسی.

ای پژمردهxadای زِ من، کاش نظری بر من بینوا کنی نظری چون همنشین سعید دوست، نصیب ما کنی

دانم که خستهxadای ز حال ما مونسان نارفیق خاک نازنین، وحیِ الهی، مگر نظری ز سر محبت به ما کنی

ای اهل دیار قرآن، بسیار مشتاق باید باشم که بدانم-در پس این سیرِ اَنفُسی در درون- همشهری بهشتی و همنشین "کلام وحی" از دیار ما کیست؟ همان که در جوار وحی الهی سعادتمند شده است؟

در واقعیت برایم مشخص شد، او کسی نیست جز " شهید سعید شاملو" همنشین وحی و مدافع حریم ولایت در شام، که چند روز پیش به فیض شهادت نائل شد.

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

[1] . وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُم. سوره حدید،آیه 19

[2] . اَلسَّلامُ عَلَى أَهْلِ الدِّیَارِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ. سفارش شده در هنگام ورود به سرای درگذشتگان این گونه برآنان سلام دهید.

[3]. اشاره به اینکه جایگاه وحی در قلب است نه حافظه و ذهن و زبان انسان. سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه 193 و 194 "نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ (193) عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ (194"

[4]. اشاره به حدیث : رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَحَفِظَ حُرُوفَهُ وَ ضَیَّعَ حُدُودَهُ وَ أَقَامَهُ إِقَامَةَ الْقِدْحِ فَلَا كَثَّرَ اللَّهُ هَؤُلَاءِ مِنْ حَمَلَةِ الْقُرْآنِ وَ رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَوَضَعَ دَوَاءَ الْقُرْآنِ عَلَى دَاءِ قَلْبِهِ فَأَسْهَرَ بِهِ لَیْلَهُ وَ أَظْمَأَ بِهِ نَهَارَهُ وَ قَامَ بِهِ فِی مَسَاجِدِهِ وَ تَجَافَى بِهِ عَنْ فِرَاشِهِ فَبِأُولَئِكَ یَدْفَعُ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْبَلَاءَ وَ بِأُولَئِكَ یُدِیلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ بِأُولَئِكَ یُنَزِّلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْغَیْثَ مِنَ السَّمَاءِ فَوَ اللَّهِ لَهَؤُلَاءِ فِی قُرَّاءِ الْقُرْآنِ أَعَزُّ مِنَ الْكِبْرِیتِ الْأَحْمَرِ»(كافى، ج 2، ص 627)

[5]. اشاره به آیه 169شریفه از سوره مبارکه آل عمران: "وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. "

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:57 توسط حسین ملکی |
نامه دوست ***قرآن*** Letter of friend...

ما را در سایت نامه دوست ***قرآن*** Letter of friend دنبال می‌کنید

برچسب: شهید,مدافع,رؤیای,قاری,حافظ,قرآن, نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 10:48

صفحه بندی